چو ره گم كرده اي تنها در اين دشت ملال انگيز
بيادت تا سحر ورد خدايا كردنم مانده است
غبار كاروان از دور پيدا هست ـ ليكن
دوپاي ناتوانم اول اين راه وامانده است !
سرودي دارد اين قلبم
نوايي دارد اين وردم
چنان بيخود زخويشم اندر اين مهتاب شب ـ
گويي كه ديگر نقطه اي پوشيده بر من نيست
تورا مي بينم و تنها همين غمناله هايم هست و
... ديگر هيچ
مهتاب شب است امشب و من تنهايم
در هواي ديدنت بي تابم
دشت خالي است زمان ساكت و ... من
فكر ديدار تو مي پيمايم !
رازهايي است در دل اين شب
صد ترانه دارد اين فرياد!
و خروشي سهمگين ايد به گوشم
زين سكوت دشت !
اي ... تنهايان عالم با شمايم ـ هان
درد من از رنج خيل سوخته دل ها فزون تر
سوزشي اهسته ايد
پرسشي هر گاه و بيگاه
همچو بغضي سخت گيرد
راه بر اين حنجره
با شمايم قلب هاي بي در و بي پنجره
من چه كردم كه چنين هر ناروا را
همچو حدي مستحق
بر من روا داريد ... !
|
+| نوشته شده توسط
منصور پورامينايي در چهارشنبه هفدهم تیر 1388
|